زين العابدين شيروانى

496

بستان السياحه ( فارسي )

فهو مؤمن امتحن اللّه قلبه للأيمان و صار عارفا بدينه مستبصرا و من قصر عن ذلك فهو شاك مرتاب اكنون از ترديد بالمرّه بيرون آمديم و دانستيم كه مؤمن ممتحن كسى است كه امام را به نورانيت شناخته باشد اكنون محتاج به دو تحقيقيم اوّلا آنكه تصوّر كنيم كه معرفت امام به نورانيّت چه معنى دارد ثانيا آنكه كيست كه عارفست به امام به نورانيت امّا مقام اوّل پس بدانكه آن جناب در همين خطبه فرموده‌اند كه انّ معرفتى بالنّورانيّة معرفة اللّه و معرفة اللّه معرفتى و هو الدّين الخالص و ازين كلام اعجاز نظام ولايت انتظام مستفاد مىشود كه معرفت امام به نورانيّت معنى عظيمى است كه معرفت اللّه را بر آن حمل مىتوان كرد بحمل هو هو چرا كه نفرموده است كه معرفتى يستلزم معرفة اللّه يا يتضمّن معرفة اللّه يا امثال آن بلكه فرموده معرفتى هو عين معرفة اللّه و معرفة اللّه هو عين معرفتى و حقا كه اين كلام در علوّ مقام به حدّيست كه متكلّم و مجتهد و اخبارى را بمجرّد متكلّميّت و مجتهديّت و اخباريت تصوّر مفهوم آن نهايت صعوبت دارد و يقين دارم كه هركاه از فرق ثلاث منصف و متديّن باشد اقرار مىكند بجهل بتصوّر مفهوم آن و مىكويد كه اين كلام از جمله متشابهاتست كه من از فهم آن قاصرم با اينكه آن جناب مىفرمايد كه كسى كه به اين مقام نرسيده باشد مؤمن ممتحن نيست بلكه شاك و مرتابست و سطوت اين كلام جلالت انتظام اركان وجود محتاطين اهل ظاهر را متزلزل مىسازد چرا كه قشريت مقاميست كه از تصوّر مفهوم اين كلام قاصر است تا به رسيدن بمقام آنچه رسد و اين ضعيف را نظر به ناتمامى فهم از مولاى خود شرم مىآيد كه ازين مقام عظيم سخن كويد و ليكن چون به بركت نفس فقرا و كرم مردان خدا فىالجمله از حقيقت كار آكاهى يافته شمه بعرض برادران دينى مىرساند استدعا آنكه چون برادران بر آن وقوف يابند از منكرين محبّت مستور دارند شعر با مدّعى مكوئيد اسرار عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در درد خودپرستى و تحقيق معرفت به نورانيت موقوفست بر تحقيق معنى معرفت و علم بينهما اوّلا بدان ايّدك اللّه تعالى كه بر وجهى كه محقّقين تحقيق كرده‌اند علم عبارت از ادراك كلّى اجماليست و معرفت ادراك همان معنى اجمالى كلّى و ملاحظه آن در صور تفاصيل مثلا دانستن اينكه مرض مطبقه حمائيست كه تولّد مىيابد در بدن از عفونت دم در داخل عروق و اين معنى كلّى را تصوّر كردن علم طبّ است و بازشناختن اين مفهوم كلى در صورت تفصيل به اين معنى كه اين تبى كه امروز زيد دارد اين همان تب مطبقه است كه ما كليّه تصوّر كرده بوديم معرفت طبّ چرا كه معرفت بمعنى شناختن است و علم بمعنى دانستن و كسى كه آن معنى كلّى را تصوّر كرده مىكويند كه فلان‌كس عالم و داناست بمعنى تب مطبقه و تا تشخيص تب مطبقه در شخص مخصوص نكند نمىكويند كه فلان‌كس مطبقه‌شناس است بعد از تمهيد اين مقدمه كوئيم كسى كه تصديق كرده باشد به اينكه اين عالم را صانعى بايد و هست قادر و مختار عالم حىّ متّصف بجميع صفات كمال منزّه از جميع صفات نقص مىكويند كه فلان‌كس عالم است بوجود حق و صفات كماليّه او و ليكن نمىتوان كفت كه عارف و شناساست به خدا چرا كه ادراك او به حدّى نرسيده كه بكويد كه آن خداى كلّى كه من تصوّر كرده بودم اينست كه در اينجا جلوه‌گر و در اين مظهر متجلّى است و چون آدمى را بصيرت دل مفتوح كرد و به نوعى كه در هر مظهرى از مظاهر موجودات و هر محلّى از محال كائنات كه نظر كند وجود حقيقى حق را در آن مظهر و مجلى به چشم سر و به چشم سر ببيند و بداند كه هر اثر از آثار نتيجه كدام صفت علم مثلا بظهور رسيده در اينجا ذات مطلق تعالى شانه به صفت علم تجلّى نمود و اين اثر است كه بر صفت قدرت سرّ تب كرديده و در اين مظهر وجود مطلق عزّ شانه به كسوت قدرت برآمده چنين كسى را كويند كه عارفست به خدا و تو هركاه موارد استعمالات لفظ عرفان را استقراء نمائى و اعوجاج در سليقه‌ات نباشد انصاف مىدهى كه معنى معرفت همين است و از جمله موارد استعمال آن قول حق سبحانه و تعالى است كه الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ * و قول او جل جلاله وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ خلاصه مضمون دو آيه شريفه اينكه اهل كتاب كه بعنوان علم كلى اجمالى از كتب خود و اقوال انبياى خود عالم و دانا شده‌اند كه پيغمبرى كه بفلان اسم و صفت در فلان زمان خواهد آمد و كتابى بفلان لغت و سمت خواهد آورد چون ترا كه محمدى ( ص ) ديدند و كتاب ترا شنيدند شناختند آن محمدى ( ص ) كه بعنوان كلّيّت تصوّر كرده